محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6002

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرد و گفت : « نكو كارى معتصم با من معلوم است و جعفر پسر اوست در بارهء وى با تو سخن كردم وعدهء رضايت دادى ، اى امير مؤمنان به حق معتصم از او رضايت بيار » كه هماندم از او رضايت آورد و جامه پوشانيد . آنگاه واثق برفت . احمد بن ابى داود از اينكه چندان سخن گفته بود تا برادر جعفر از وى رضايت آورده بود سپاسى به گردن جعفر داشت كه وقتى به قدرت رسيد ، ابن ابى داود به نزد وى تقرب يافت . گويند كه وقتى جعفر از بنزد محمد بن عبد الملك برون آمد وى به واثق نوشت : « اى امير مؤمنان جعفر به نزد من آمد و از من خواست كه از امير مؤمنان بخواهم از او رضايت آرد . در زى مخنثان بود و مويش از پشت آويخته بود . » واثق به دو نوشت : « كس از پى وى فرست و احضارش كن و يكى را بگو كه موى پشت سرش را بسترد ، آنگاه يكى را بگوى كه مويش را برگيرد و به صورتش بزند و او را به منزلش بفرست . » از متوكل آورده‌اند كه گفته بود : « وقتى فرستادهء ابن زيات به نزد من آمد جامهء سياه نوى را كه داشتم پوشيدم و بنزد وى رفتم به اين اميد كه خبر رضايت از من به نزد وى رسيده است . وقتى بنزد وى رسيدم گفت : « غلام حجامتگرى را به نزد من بخوان . » كه بخواندند . به دو گفت : « موى او را برگير و فراهم آر . » راوى گويد : « حجامتگر دستمالى نياورده بود ، موى وى را روى جامهء سياهش ريخت . موى وى و موى پشت سرش را بسترد و به صورتش زد . متوكل گويد : هرگز از چيزى چنان نناليده بودم كه موى مرا بر جامهء سياه ريخت كه با جامهء سياه نو پيش وى رفته بودم به اميد رضايت ، اما موى مرا بر آن سترد . وقتى واثق بمرد محمد بن عبد الملك از پسر وى نام برد و در بارهء او سخن كرد . ( 158 جعفر در اطاقى بود جز آن اطاق كه در آن در بارهء كسى كه بايد به خلافتش بنشانند مشورت داشتند تا وقتى كه كس به نزد وى فرستادند و او را به خلافت برداشتند و اين